سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

شیطونی های سودا در 13 ماهگی

دختر نازم شما خیلی خیلی شیطون شدی     فدای اون نگاهت بشم من     ما از ترس اینکه دست به بخاری نزنی میز مبلها رو جلوی بخاری گذاشتیم وقتی میز رو برگردونده بودم با خوشحالی رفتی روش.     به این کمد علاقه خاص داری و روزی چندبار وسایلشو میریزی بیرون.       یکی دیگه از علایق شدیدت این کیف هست.   مامانی این خوردنی نیست     دختر گلم سفره رو بهم نریز عزیزم     سودا شیطون     سودا بعد از خوردن پودینگ شکلاتی     ...
30 مهر 1392

سودا در باغ

عزیز من ، این هم چند تا عکس از شما در باغ.     فدای اون شیطونیات مامان بشه       ...
30 مهر 1392

سودا در حمام

عزیز جون مامان عاشق آب و آب بازی هستی ( مثل مامانت) خیلی از روزها با هم میریم آب بازی توی حمام. همیشه دلم می خواد ازت عکس بگیرم بالاخره خاله الهام جون زحمتشو کشید .   فدای اون خندهات بشم من       اینم بعد از آب بازی دخمل گل   ...
30 مهر 1392

سودا در جاده پونل

عشقم یه جاده خیلی خیلی قشنگ تو راه اردبیل بوده به اسم پونل. عکسهاتو برات می زارم نفسم.               برای اولین بار سوار بع بعی شدی عشقم   ...
28 مهر 1392

رامسر

تو جیگر مامان از اینکه اومده بودی مسافرت خیلی خیلی خوشحال بودی و همش می خندیدی و شیطونی می کردی. اینجا بالای تله کابین رامسر است و این عکسها رو پشت سر هم ازت می گرفتم.           یه خانواده خوشبخت     عشقم بغل مامانیش.  قربون اون خندهات بشم من.     یکم هوا سرد شده بود.     اینقدر شیطونی کردی که همونجا بیهوش شدی     بعد از تله کابین، من و بابایی رفتیم جت اسکی که شما خواب بودی و وقتی بیدار شدی رفتیم میون آب به بازی و غذا خوردن.           فداش بشم من &...
28 مهر 1392

لاویج

عشق مامان از بابلسر که حرکت کردیم رفتیم به سمت لاویج. یه جای بسیار بسیار قشنگ با یک طبیعت دست نخورده و زیبا. اینم شما در لاویج   ...
28 مهر 1392

اولین دیدار سودا با دریا

عشقم همینجور که قول دادم عکسها رو گرفتم. اولین بار که دریا رو دیدی کلی تعجب کرده بودی. اینم عکس اولین دیدارت.     بعد از کلی آب بازی و ماسه بازی رفتیم لباساتو عوض کردیم و رفتیم به سمت بازار.       اینم من و بابایی و تو جیگیرم   ...
28 مهر 1392

سفر به ارومیه مهرماه 92

سلام عشق مامان می خوام برات از سفرمون به ارومیه برات بگم و اینکه شما مثل یک خانوم خیلی خیلی خوب بودی و اصلا اصلا اذیت نکردی. من وبابایی خیلی وقت بود که دوست داشتیم سر مزار مامان بابا بریم و چون شما کوچولو بودیم می ترسیدیم که اذیت شیم. بالاخره با خرید ماشین تو شهریور ماه تصمیم قطعی گرفتیم که تو مهر ماه بریم سفر.خاله الهام و عمو مجید هم قرار شد با ما بیان. خلاصه با کلی اصرار مامانی رو هم با خودمون بریدم. شب اول ما ساعت 7 از مشهد حرکت کردیم و تا ساعت 5 صبح با بابایی رانندگی کردیم و رسیدیم به بابلسر. اون شب شما از ساعت 3 صبح بیدار بودی و کلی شیطونی می کردی. فدای دختر نازم بشم که اینقدر خانوم بود. شما برای اولین بار دریا رو دیدی. سوار...
28 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد